شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

همشهریان محترم در صورت تمایل به ارائه نظر، می توانند از طریق ایمیل زیر اقدام فرمایند: y,bahmanabadi@gmail.com

داستان «جوجه خروس های ارزان» در بهمن آباد- به نقل از دكتر شريعتي

2 نظر
 

در مزینان فردی ظاهرا ذی‌صلاح به نام قوچعلی، روزی به عموی من که خیلی به خروس علاقه داشت می‌گوید در بهمن آباد، جوجه خروس های خوب و چاق را دانه‌ای 5 تومان می‌فروشند. عموی من با ناباوری می‌گوید چطور چنین چیزی امکان دارد، در مزینان جوجه خروس 10 تومان است. قوچعلی پاسخ می‌دهد شما پولش را بدهید، من آن را تهیه می‌کنم. عموی من پنجاه تومان می‌دهد و قوچعلی یک ساعته ده خروس چاق و چله به او تحویل می‌دهد و عمو خوشحال از این حادثه که پنجاه تومان نفع کرده و خروس ارزان خریده است!
از این ماجرا دو، سه ماهی می‌گذرد تا اینکه دایی حسین از آبادی بهمن آباد برای دیدن عموی من به مزینان آمد. این خویش ضمن صحبت می‌گوید راستی والده بچه‌ها چند ماه قبل مرغی را خواباند و نذر کرد از این تخم مرغ ها هر چه خروس درآمد به شما هدیه کند و از شانس شما 10 عدد آن خروس درآمد و چندی قبل که قوچعلی به بهمن آباد آمد، آنها را به قوچعلی داده تا به شما بدهد. در این اثنا، ناگهان قوچعلی سرزده و بی‌خبر وارد می‌شود و می‌بیند صاحب خروس ها در کنار آقا نشسته است. با هوشیاری استعماری خود، بلافاصله با حالت آشفتگی و با لحن مسلسل‌وار بریده بریده و هیجانی فریاد می‌زند: آقا، آقا، در صحرا سر آب کُشت و کُشتار شده. توی قلعه محشری است، بازار به هم ریخته، کَلْبِ حسن و کَلْبِ تقی پسر حاج غلام را غارت کرده‌اند. خانه مشهدی علی را آتش زدند، مزینان زیر و رو شده، یالّا آقا، بلند شوید. توی بازار  قیامت است، چه نشسته‌اید.
عموی من می‌گفت ما با همان لباس زیر، وحشت‌زده بیرون رفتیم و خودمان را به بازار رساندیم. دیدیم در بازار دو، سه نفری نشسته‌اند و توی دِه پرنده پر نمی‌زند. سرمان را برگرداندیم تا بپرسیم چه شده، دیدیم قوچعلی نیست، غیبش زده. از دِه رفت و تا یک ماه بازنگشت.

منبع: شاهدان كوير مزينان


يك شعر انتقادي به لهجه سبزواري

بدون نظر

او کِه، تو عَرَبده و عَرعَره از گوشنِــــگی یَه
او که نونِش توی خوِنش تَره از گوشنِـــگی َیه
او که دیدی لاف غُربَت به غریبی مــِزنــــــه
بیخودی هی غَش و ریسَه مِره از گوشنِگی یه
او که جنسای قاچاق ره، دَره وارد مِــــــــکنه
مُفروشَه گُرون و ارزون خَره از گوشنِگی یَه
او که شیش تا بِچه دورش خِزیدن لُخت و َپتی
خِشتِشم شبا به زیر َسر از گوشنـــــــــــگی یَه
او که شب تو باغ ملی مُـــــــخوابَه رو نیمکتا
دُب اصَغر اکبره مُشمَره از گشنـــــــــــگی یَه
او کــــــــــــــــــه نونِ خَلی ره نِمتَنه پیدا بِکنه
پلوه ره، خواب مبینه با کَرَه از گوشنگی َیــه
او کِه خورده سالها دودِ چراغ نفتی شَــــــــبا
حالا درس مُفلسی از َبره از گوشنــــــــگی یه
او که هِی فیس مِکنِه باد و اِفاده مـــــــُفروشَه
باطنا” تو خَلی، زیرش تَره از گوشنگی یــــَه
او که توی صَف مَعَطله بــــــــری خِرید جنس
خنده روی لب و چشماش تَره از گوشنگی یه
او که عقل عالمِه دِشته بِشه و ســـــــکوت کِنه
اگه چشماش کور و گوشاش کره از گوشنگی یه
اُلُــدرُم ُبلــُدُرمِ بعضی یـایم بیخودی یــــــــــــــَه
جونِ تو او هارت و پورتم یَره از گوشنگی یَه

گردآوري كننده: قاسم ملا
شعر از مرحوم خدیوی- برگرفته از کتاب خنده و گوهر


يك شعر جديد از فرزند خراسان: قدیم قدیما زنــدگی عــــــــالـی بود

3 نظر
آقای قاسم بهمن آبادی در تازه ترین نوشته خود که به صورت نظم درآورده، بسیار زیبا و واقعی حکایت امروز زندگی مردمان را به تصویر ذهنی کشیده است. آقا قاسم در این نظم، ساده زیستی و بی غل و غش بودن زندگی روستا نشینان قدیم را مطرح می کند و در عین حال، مشکلاتی را یادآور می شود که گریبان شهرنشینان امروز را گرفته است. در ادامه، این شعر را می خوانید:

قدیم قدیما زنــدگی عــــــــالـی بود

دل ها زکینه و ریا خالی بود
پدر بزرگ حـرمت والایی داشت
مـادر بزرگ مقـام بالایی داشت
زندگی ها ساده و با صفا بـــود
امید هـرمـرد و زنی خدا بود
این همه
دردای بی درمــون نبود
این همه احـــوال پـــریشون نبود
این همه همچشمی با هــم نداشتیم
کاری به کار یکدگر نـداشتیم
شب نشینی سنت زیبایی بــود
پذیرایی ها معمولا” چایی بــود
بهمن آبادی ها ز پیر و جــــــــــوون
جمع می شدن غــروبا دور می دون
آن جا باهم بـگو بخندی داشتند
زندگی خوب و قشنگی داشتند
تا این کم کم اومدن به تــهران
سفر مـی رفتن به تمام ایران
به جای خـــر، سوار ماشین شدیم

گرفتار روغـــن و بنزین شدیم
قبا که رفت جاش کت و شلوار اومد
اجناس رنگارنگ به بازار اومــد
طلعت خانم اجناس قسطی خرید
به کار این و اون سرک می کشید
شوهرشو بد بخت و بیچاره کرد
از خونه و زندگی آواره کــــــرد
عصمت و زینب که طلا خریدند
با قهر و کین، از این و اون بریدند
جاری و خواهر سکینه خاتون
بلا شدن برای شوهــراشون
شب نشینی سنت خوب و عالی
شد کهنه و قدیمی و دهـاتی
شوهرعصمت شلوارش
دوتا شد
تصمیم گرفت و از زنش جدا شد
میرزاحسن هم وقتی تریـاکی شد
از همه ی اهـــل محل شاکی شد
بگذریم و یــــــــاد کنیم از کویر
یاد کـــــــلوچه ها ی عید و فطیر
رفتن به سر چشمه و دشت و کنار
زیارت اهل قبور و مــــــــــزار
بهر زیارتِ امـــــــــــــــام زادگان
می اومدن از سویز و مـــــــزینان
شب های جمعه در محل مزار
زیارت و فاتحه بود و دیدار
مردم که رهسپار شدن به تهران
قلعه ها خالی شد ز پیر و جوان
هجرت برای عده ای عالی شد
اما وطن زجمعیت خالــــی شد
آب قنات کم بود کمتر می شد
زندگی ها سخت بود سخت تر می شد
تهرانی ها هم روز خوش ندیدند
تنها شدند وز زندگی
بـــــریدند
امید که رفت جاش نا امیدی اومد
سلامتی رفت و مریضی اومد
نوشابه جای دوغ اومد به بازار
سر شیر و ماست و کره شد دل آزار
ناخوشی و بیماری شد فراوون
پول ها می شد صرف دوا و درمون
نسل جوون کز وطن آواره شد
دنبال چاره بود و بیچاره شد
زندگیِ سنتی ماشینی شد
جوون، کراکی یا هروئینی شد
یواش یواش دعا ها بی اثر شد
برادر از برادر بی خبرشد
امروزه بابا حرمتش کم
شده
مــــادردلسوز قامتش خم شده
محبت و مودت از دل ها رفت
یعنی که غم آمد و شادی ها رفت
ما آدما دچار خسران شدیم
یک جورایی سر به گریبان شدیم
اگر چه اوضاع داره بر می گرده

چرخ فلک خوب و بجا می چرخه
به لطف حق، بهمن آباد آباد میشه
دل ها به یاد اون زمان شاد میشه
آن هایی که ترک وطن نمودند
دوباره اومدن زمین خریدند
مهر و وفا تو دل ها جا می گیره
رفت و آمد دوباره پا می گیره
همچشمی از زندگی ها دور میشه
گوش شیطون کر و چشاش کور میشه
به روی نا امیدی خاک بپاشیم
برای یکدگر دعا گوباشیم
سرزنده و خوب و سلامت باشید
هرکجا هستید موفق باشید
هرکسی این نوشته رو
می خونه
قاسم نه شاعره نه شعر می دونه