شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

همشهریان محترم در صورت تمایل به ارائه نظر، می توانند از طریق ایمیل زیر اقدام فرمایند: y,bahmanabadi@gmail.com

به مناسبتِ ماه محرم و در آستانه سفر به بهمن آباد

بدون نظر

محرم از راه رسید و یک بار دیگر صدای طبل و سنج از خیابان و کوچه پس کوچه ها نوازشگر گوش هایمان شد محرم آمد و جامه ی سیاه برتن کردیم تا آیت و نشانی از غم و عزا باشد محرم آمد تا باردیگر شهامت و مردانگی تنها در نام و یاد حسین(ع)  تبلور یابد. اینک ماه محرم ماه عزا از راه رسید تا شیعه، مویه کنان و  سینه زنان و با نوحه خوانی و فریاد و فغان، رسواگر کسانی باشند که در پی رسوایی اش بودند ماه محرم از راه رسید تا به ما بگوید خون ریزی در اسلام مردود است و خونریز ملعون، ولی شهادت واژه ای است مقدس  که شهدایش نه تنها مرده نیستند بلکه زنده اند و در نزد خدا روزی می خورند، محرم ماه نزدیک شدن دل ها هم هست در این ماه است که هرکس با عزیمت از شهر های دور و نزدیک به دیار و وطن خویش در زیر بیرق حسین(ع)و یارانش گرد هم می آیند و برسفره ی پر کرامت و با برکتش حلقه می زنند و با نوای عاشقانه ای که از دل برمی خیزد برسر و سینه می زنند و اشک می ریزند و ناله سر می دهند من نیز مانند تو مسافرم مسافر زادگاهم بهمن آباد؛ جایی که با جان و دل دوستش دارم و خاکش را سرمه چشم هایم می کنم من به آن خطه عشق می ورزم.

از این رو وقتی جاده طولانی تهران سبزوار را به زیر چرخ های اتوموبیل می کشم نشانه ها و علایمی که سال هاست با هم انس و الفت داریم را از نگاهم عبور می دهم تا این که با دیدنِ  تابلوی کوچک روستای کاهک حالم خوش می شود تابلویی که گویی آمدنم را خیر مقدم می گوید از آن جا تا زادگاهم راه چندانی نیست به گمانم پس از 5 کیلومتر وارد بهمن آباد می شویم با دیدنِ در و  دیوار این روستای کوچک گویی غم های بزرگ از دلم پر می کشند با آمدنِ ماه محرم است که صله ی رحم جان می گیرد و احوالپرسی ها جریان می یابد.

یک سال گذشت؛

در سالی که گذشت با وجودِ مخالفت ها و تأییدها محل جدید تعزیه خوانی افتتاح و برای نخستین بار در جایی غیر از سنوات قبل مراسم برگزار شددیگر مسائل جزیی نیز بوی اختلاف می داد که خدارا شکر به طرز ماهرانه ای مدیریت شد و همه توانستیم در زیر خیمه ی ویژه عزاداران، عزاداری کنیم اختلاف نطر را طبیعی می دانم ولی باید مواظب باشیم از خط انصاف عبور نکنیم.

در باره رفتن یا نرفتن دسته های زنجیر زنی و سینه زنی به سویز در روز تاسوعا نیز با راهنمایی جناب حجت الاسلام حاج آقا رضا ذاکری دستجات، ترجیح دادند این روز را به امام زاده و زیارت اهل قبور بروند که این کار ارزشمند قابل تقدیر است.

در بخش مداحان که بیشترین گله مندی را درپی دارد نیز سال پیش بهتر از دیگر سال ها مدیریت شد امید آنکه امسال نیز بیش از پیش آقایان مداحان مراعات حال یکدیگر را مد نظر داشته باشند البته این نکته را  باید قبول کنیم که نوع بشر می خواهد هنر و هنرنمایی اش دیده شود حتی پدران دوست دارند فرزندانشان به نحو احسن دیده شوندکه اشکالی هم ندارد ولی افراط و تفریط هایی که صورت می گیرد شاید محل اشکال باشد.

اینک من و تو مسافر زادگاهمان هستیم جایی که خشت خشتِ خانه های گلی اش برایمان خاطره انگیز است سرمست از بوی خوشِ گرد و خاک های کوچه هایش می شویم وقتی که نم نم باران را به مهمانی خود می خواند جریان زندگی را از آب قناتش درک می کنیم چه زمانی که نفس نفس می زند و خود را از بالاترین نقطه به چشمه می رساند و چه وقتی که شُتُرک می زند همه اش  نوید بخش حیات و ادامه ی زندگیست.

به بهمن آباد می رویم که وطن مان است جایی که مرده هایش نیز با تو هزاران ناگفته دارند وقتی وارد مزارشان می شویم گویی زنده اند و به مهمانی رفته ایم رسم است که برسر گورشان شرط ادب را بجا می آوریم و برایشان طلب رحمت می کنیم در کنار قبورشان آرام می گیریم و جانمان را حیات دوباره می بخشیم ما نیز حرف هایی داریم که جز با رفتگان مطرح نمی کنیم.

امسال هم مانند سال های پیش بعضی از همولایتی هایمان تن به سفر بی بازگشت داده اند و در هیئت حضور نخواهند داشت که ان شاءالله نام بردن از آن ها را به بعد موکول می کنم.

پروردگاراگناهانمان را بیامرز اندوه مان را از ما دور کن و حاجت دنیا و آخرت مان را بر آورد کن و رحمتت را شامل حالمان فرما.

منبع: بهمن آباد خبر


هرکی میاد علی آباد یالا که رفتیم

بدون نظر

قاسم ملا

امروز نیز گذر زمان، مرا بُرد به دنیای کودکی ام دنیایی که کودک،به فردای نیامده نمی اندیشد،بر گذشته حسرت نمی خورد و با خوش قلبی و پاکدلی از حال،لذت وافر می بَرَد او در دنیایی زندگی می کند که حتی نمی تواند قدر داشته هایش را بداند کودک، نمی داند دست های نوازشگر امروز آرام آرام و یکی پس از دیگری می روند و او ناگزیر باید تن به تنهایی بدهد همه ی افراد بشر،این دوره ی طلایی را همراه با تلخ و شیرنی هایش درک کرده اند ولی شهدِ باهم بودن و تکیه دادن بر پدر و مادر و بزرگترها درکِ تلخی های کودکی را  ناچیز می کند از این رو پس از  هر تلخی دوباره با سرخوشی و خرمی به بازی کودکانه اش باز می گردد و راه را بر هر غم و غصه ای سد می کند همان چیزی که وقتی بزرگتر می شوند با حسرت، آرزوی کودک شدن را دارند ولی …

خاطره نویسی و سفرکردن به دوران کودکی ام را دوست دارم با این نگاه ریزترین برخوردهایی که در دوران کودکی و نوجوانی شاهدش بوده ام  را به یاد دارم،در برگ های دفتر خاطراتم رّدِ پای کسانی را می یابم که سال هاست تن به سفر بی بازگشت داده انددر نگارنامه(آلبوم) ذهنم تصویرهای فراوانی می توان یافت مانند که تن به سفری بی بازگشت داده اندمانندِ مرحوم غلام ذاکری، نام آشنایی که نگاهش مهربان بود و طنزهای شیرینش خنده را مهمان لب هایمان می کرد در بسیاری از عروسی ها دست افشانی منحصر به فردی داشت که تاکنون هیچکس قادر به ادامه ی راهش نبوده ولی هدف ما از این نوشته یادمانِ یک سفر زیارتی در دوره کودکی به علی آباد است پس بسم الله بگویید و با من همسفرشوید و یا به قول مرحوم دایی غلام ؛

هرکی میاد علی آباد یالا که رفتیم.

اگر با من همراه شوید می خواهم شما را به یک یک مکانِ زیارتی ببرم که در نزدیکی روستای نهالدان قرار دارد خاطراتِ امروز من برمی گردد به سفر دسته جمعیِ زن و مرد و کودکِ بهمن آبادی،تاریخ سفر را نمی دانم ولی به یاد دارم با اتوبوس کرایه ای راهی علی آباد شدیم در این سفر از سوی دایی غلام همه ی امکاناتِ رفت و آمد و خورد و خوراک در نظر گرفته شده بود لذا هیچکس به فکر آوردنِ غذا نبود،اتوبوسِ حاج اصغر مزینانی از قبل،جلو مدرسه انتظار آمدنِ مسافرانش را می کشید همه آمدند علاوه بر صندلی ها،راهرو اتوبوس هم پر شد از مسافرِ خرد و کلان،یکی از آقایان مزینانی  صدای خوشی داشت شعر زیبایی خواند که آغاز و فرجام ِخواندنش عالی بود،نمی دانم رفتن مان چند ساعت به درازا کشید ولی به یاد دارم ما را درمنطقه ی خوش آب و هوایی پیاده کردند که با گویش محلی علی آوایش می خواندند از داخل حرم امام زاده و شکل سنتی آن چیزی به یاد ندارم ولی آنچه در خاطرم به یادگار مانده فعالیت بی نظیر دایی غلام بودکه می خواست همه ی زائرین با رضایتمندی بخورند و بیاشامند و زیارت کنند ایشان که آن روز همه را به خوردنِ ناهار(آبگوشتِ تازه) مهمان کرده بودندبرای پذیرایی سر از پا نمی شناختند حتی به افراد کم سن و سالی مانند من چندین بار این جمله را تکرار کردند: بیو نُهور بخور دیی جان(بیا ناهار بخور دایی جان) ما درجواب می گفتیم:نُهور بُخوردُم(ناهار خوردم)دایی غلام، آن روز پذیرای همه بود هیچکس را بردیگری ترجیح نمی داد و به قولی همه را به یک چشم نگاه می کرد، دایی، مَردِ دوست داشتنی بود لذا همه دوستش داشتند و با او راحت بودند.داییِ ما تا ظهرِ آن روز با اطرافیان،گفت و شنودِ کمتری داشت و بیشتر به چگونگی پذیرایی می اندیشید،نا آرام و پر جنب و جوش بود اما از بعد از ظهر وقتی، از سیر شدنِ مهیمانان و ادای نذرش مطمئن شد نفس راحتی کشید و به سخن گفتن با طعمِ طنز ادامه داد به یاد ندارم کسی در این سفر،کوچکترین گله ای از ایشان داشته باشد البته دایی غلام در طول و عرض زندگی از خوبان بوده او نیک مردی کوشا و حلال خور و بی آزار بود چه وقتی که در مزرعه به کشت و ذرع می پرداخت و چه هنگامی که در مغازه ای کوچک به امرار معاش می پرداخت،از علی اَوُ(علی آباد)می گفتم منطقه ای خوش آب و هوا که امام زاده ای را در دل خود جای داده و در گذشته و حال پذیرای خیلی از هموطنان روستاهای اطراف بوده و ان شاءالله خواهد بود.

 آن روز به خوبی گذشت زائرین با همان اتوبوسی که رفته بودند،درکمال صحت و سلامت،به خانه هایشان برگشتند ولی آن چه در اذهان باقی ماند،همدلی بهمن آبادی ها و چهره ی خندان و مهربان و همچنین میهمان نوازی دایی غلام بود که در قاب خاطراتِ من جای گرفت،سفر به علی آباد به کارگردانی دایی غلام بارها انجام شده بود ولی من توفیق یک بار همراه شدن را درکارنامه ی خوددارم.

اکنون از فرصتِ بدست آمده  به خوبی استفاده می کنیم و برای شادی روح مرحوم مغفور جنت مکان،دایی غلام که به قول یکی از دوستان،دایی همه ی ما بود فاتحه می خوانیم و صلوات می فرستیم.

منبع: بهمن آباد خبر


سفرنامه ی قاسم ملا در محرم سال 93

بدون نظر

سفر آغاز یک حرکت است رفتن از سویی به سوی دیگر هجرتی که می تواند به دلخواه باشد  و یا به اجبار،ولی خیلی ها رفتنِ بی رضایت را سفر نمی دانند، سفر نقل مکانِ موقت است که می تواند آموزنده باشد در سفر با نگاه کردن و دیدن می آموزی و عبرت می گیری گاهی با دیدنِ آثار رفتگان،آه می کشی و یا با مشاهداتِ تازه و نو مسرور می شوی،یادِ آن بزرگ مرد بخیر باد که برای شخص بزرگواری نوشت:سفر کن و از تن دادن به نشستن در یک مکان دوری کن زیرا آب یک جا بماند می گندد آن بزرگوار هم در جواب نوشت:دریا باش تا نگندی!برای رفتن پیاده و سواره می تواند یک حکم داشته باشد چه، آن که اگر پای رفتن داشته باشی دلپذیرتر است یاد سفرهای دلنشین قدیمی ترها بخیر آن ها می رفتند و می دیدند اما امروزه چنین نیست می رویم و نمی بینیم وقتی مرا بر مرکبی شب رو می نشانند آنچه می بینم سیاهی و تاریکی است از میان آن همه شهر و روستا عبور می کنم بی آن که از نام و نشان و تمدن آن دیار چیزی بدانم ازمعابر و گذرگاه ها عبور می کنم و از آن طرفِ آبگینه و شیشه این جسم شفاف، مردمانی را نظاره می کنم که سر در کار خود دارند نمی دانم که هستند و با چه گویشی مکالمه و مراوده می کنند ولی سفرکردن در گذشته چنین نبود زیرا مسافر آن زمان خود و مرکبش غریب بودند و مردم ِغریب نواز،فراوان یافت می شد که پذیرایشان باشند در بارانداز سفره دل می گشودند و از آداب و رسوم خویش می گفتند مسافر هرکجا بود مهمان بود و اهالی یک روستا یا شهر میزبان،مردمانِ آبادی دلی آباد داشتند و گشاده رو بودند از این رو مهمان، احساس غربت کمتری می کرد تا این که به یُمن و مبارکیِ عصر جدید سفرها هوایی شد و دل ها زمینی!  

روز جمعه 9 آبان  

امروز به تردیدهایی که از چند روز پیش به سوی من چنگ اندازی می کرد و در برزخ رفتن یا نرفتن به سفربهمن آباد گرفتارم کرده بود پایان دادم خدا را شکر ساعت15:15 دقیقه رهسپار پایتخت شدم در بین را فرزندانم از سر محبت گوشم را با زنگ های همراهشان نوازش دادند وعده ورود معلوم بود بعد از ساعت 20 وارد خانه ی حمید شدم باهادی فرزند ارشدم از طریق تلفن هماهنگی برای همسفرشدنِ فردا صورت گرفت حامد قبل از من به خانه حمید رفته بود در مجموع بچه ها را دیدم مسرور شدم بعد از نوش جان کردنِ شام بخواب رفتم.

شنبه 10 آبان

طبق قرار ی که دیشب با هادی داشتم ساعت 7:10 دقیقه در محل مورد نظر حاضرشدم چشم به راه آمدن ایشان بودم عقربه های ساعت از وقت مقرر عبور کرد دلواپس شدم همراهم صدا در داد هادی گفت: در خیابانِ کمی نزدیکتر گرفتار ترافیک و ازدحام خودرو شده،با نیم ساعت تأخیر آمدند و بارسفر را در مرکبش گذاشتیم و راهی بهمن آباد شدیم در بین راه چندین بار خانم متولی با من تماس گرفتند و آخرین نظرم را در باره نامه ی اداره دارایی جویا شدند توصیه های لازم از طریق موبایل کارساز شد راه را در نوردیدیم تا این که رسیدیم به کاهک،از پیشنهاد هادی مبنی بر این که قبل از ورود به روستا به زیارت اهل قبور برویم استقبال کردم یکراست رفتیم و در نزدیکی قبور پدر و مادر خدا بیامرزم پیاده شدیم ناگهان تمامِ خاطراتِ دوران کودکی ام در نظرم مجسم شدند غرق در بهت و سکوت فاتحه و قرآن خواندیم وزبان به زمزمه بازکردم خودم هم نمی دانستم چه می گویم افکار ثابتی نداشتم دایم همه چیز تغییر می کردآری اینجا آرامستانِ بهمن آباد است جایی که  رفتگان، آرام  آرمیده انداینجا به هر طرف سر می چرخانی قبری را مشاهده می کنی که  گویی ساکنش ملتمسانه از تو التماس دعا دارد حتی بازماندگانِ هر قبری انتظار دارند بر سر قبر کسانشان حاضر شوی و فاتحه ای برایشان بخوانی.

آرام آرام خورشید در حال غروب کردن بود و من چشم به تماشای جلوه نورانی اش دوخته بودم کم کم از تابش نورخورشید عالمتاب  کاسته می شد و شب از راه می رسید ولی اینجا و در این شب ها سکوتِ شب با نوای آسمانی و دعاها و مداحی ها در هم می شکند در حال خروج از گورستان و خداحافظی با رفتگانمان بودیم که حسین آقا از دور برایمان دست تکان داد او که مسئولیت ساختِ  مکان جدید برای تعزیه خوانی را در دست اقدام داشت از بی مهری های همولایتی ها گله مند بود و انتظار حمایت داشت به محل جدید رفتیم به کسانی که مشغول خدمت بودند مثل محمد سویزی که خیلی زحمت کشیده بود خدا قوت گفتیم چند دقیقه بعد خدا حافظی کردیم و به روستا آمدیم جلو هیأت با همولایتی در حال گپ زدن بودیم که خواهرم از آمدنمان مطلع شدند و باهم به خانه رفتیم.

برای شام خوردن در هیأت و خانه نظر هادی را جویا شدم هردو ترجیح دادیم شام را در خانه بخوریم ساعت 20 به بعد رفتیم به هیأت، طبق رسم و رسومات، منتظر آمدنِ عزادارانِ هیأت حسینی بودیم امشب نوحه خوانی نکردم ولی قبل از آمدنِ میهمانان حدود 45 دقیقه برای حاضرین صحبت کردم هیأت حسینی که وارد شدند درقالب نوحه ی کوتاه به آن ها خوش آمد گفتم طبق معمول و به لحاظِ احترام به میهمان،از طرف هیأت ابوالفضلی(میزبان) کسی مداحی نکرد.

یکشنه 11آبان

امروزبه همراه پسرعمه ها، آقایان قاسم و حسن و مرتضی و دختر عمه و فرزندانش( آقا هادی و آقامهدی) به دیدار حاج عمو رفتیم حاج آقا ساکت بودنداگر پرسشی می شد جواب کوتاه می دادند ولی آغاز کننده نبود ندحدود 45 دقیقه نشستیم خوشبختانه صله رحم بجا آورده شد.

دلم هوای گشت زنی در صحرا را کرده بود درتنهایی سری از زمین های پدری زدم خاطراتِ بودن در کنار پدر و مادر و یادآوری آن دوران،آدم را کلافه می کندبه هر نقطه ای که نظر می کنم کوهی از خاطراتِ گذشته بر سرم آوار می شود قبل از رفتن به صحرا ساعت 7 بامداد تا نزدیکی کاهک را پیاده روی کرده بود در روستا به چیزی که فکر نمی کنی اخبار ایران و جهان است همه غرق در برنامه های مربوط به عزاداری هستند از اتفاقاتی که در دنیا می افتد بی خبرم.

 ناهار جای شما خالی اِشکِنه ی پر ملاط نوش جان کردیم هادی که خودرواش را برای شستن به نقطه ای به نزدیک جوی آب برده بود بهانه ای شد تا یک بار دیگر به صحرا بروم و با خود و خدایم خلوت کنم.

شب برای صرف شام به هیأت رفتیم طبق معمول در کنار دوستان نشستم تصمیم داشتم نوحه بخوانم ولی به علت سخنرانی زود هنگام روحانی ای که از راه دور آمده بود و باید به سویز هم می رفت وقت کم آوردیم به این دلیل،جوانانِ نوحه خوان که نتوانستند نوحه بخوانند دلگیر شده بودند. هیأت ابوالفضلی برای رفتن به هیأت حسینی در حال آماده شدن بود هنگامِ حرکت،جمعیت پراکنده را با تکرار دمِ نوحه گردِ هم آوردم و حرکت کردیم به جلو هیأت حسینی که رسیدیم با تأخیر از ما استقبال شد این حرکتِ بی غرض و مرض موجب دلخوری بعضی از دوستان ما شد ولی خوشبختانه با صحبت و ذکر دلیل، افراد ناراحت آرام شدند.بعد از استقبال مطابق معمول حسین حسین گویان وارد هیأت شدیم اولین نوحه خوان خودم بودم و سپس دیگر دوستان از هر دو هیأت به مداحی و نوحه خوانی پرداختند مثل همیشه با صدای خوش و روضه خوانی خوبِ جناب حجت الاسلام حاج شیخ رضا ذاکری مجلس پایان یافت و خداحافظی کردیم.

 اما گویی کار هنوز نیمه تمام بود بعد از خدا حافظی و بدرقه ی میزبان،برای تکمیل ثواب پیشنهاد شد به بازماندگانِ کسانی که در طول یک سال گذشته از دنیا رفته اند ادای احترام کنیم لز این رو هیأت ابوالفضلی وظیفه خود دانست به خانه ی آن ها مراجعه کند به جلو خانه ی مرحوم شدگان؛حاج غلامرضا و حاج عباس و حاج ابوالقاسم رفتیم من در طول مسیر و در پایان، از آقایان و خانم هایی که تا آخر همراهی کردند تشکر کردم.

 روز تاسوعا 12 آبان

روزتاسوعای حسینی نزد ما شیعیان از اهمیت فراوانی برخوردار است به خصوص که امروز بنام نامی حضرت عباس(س) عبد صالح خدا می باشد حضرت حسین بن علی(ع) به وسیله ی برادرش حضرت عباس یک شب را برای راز و نیاز با خدای خویش مهلت خواست در امروز و امشب حلقه ی محاصره یاران امام و نواختن و کوبیدن بر طبل جنگ افزوده شد.در بهمن آباد ما از ساعت 8 بامداد مراسم علم گردانی آغاز می شود و تا بعد از ظهر ادامه می یابد علت طولانی شدن مراسم این است که جمع حاضر طبق یک رسمِ قدیمی به خانه بازماندگانِ کسانی  که در طول یک سال(از محرم سال قبل تا محرم امسال)به دیار باقی شتافته اند می روند و در آنجا روحانی همراه برایشان روضه می خوانددر پایان منبر دعا برای رفته ها و زنده ها می کند و حاضرین آمین می گویند امسال هم مثل دیگر سال ها حجت الاسلام شیخ علی آقا از ابتدا تا انتها همراه بودند و کلی سخنرانی و دعا کردند در پایانِ مراسم به خانه آمدم برای رفتن به هیأت و ناهار خوردن در آن جا دو دل بودم سرانجام من و هادی بجای رفتن به هیأت به خوردن  فطیر و ماست قناعت کردیم.

عزاداری در بهمن آباد مثل سال های قبل ادامه یافت ولی طبق خبرهای رسیده در هیأت حسینی بین جوان ها در باره بعضی از مسائلِ کوچک اختلاف نظرهایی وجود داشته که موجب رنجش خاطر بزرگترها شده بود از جمله مخالفت با مکان جدیدی که برای برپایی تعزیه خوانی روز عاشورا درست کرده اند خبردیگر این که بعضی ها مخالف قاطی و یا یکی شدن با هیأت های سویز و مزینان بودند! بنده با هر دو نظر مخالف بودم و تأکید داشتم ضمن احترام فوق العاده به برادران سویزی و مزینانی باید امکان و زمانِ بیشتری برای نوحه خوانی و مداحی و تعزیه خوانی به آن ها بدهیم پا فشاری من ثمر داد.و اما بعد از ظهر تاسوعا حجت الاسلام شیخ محمد با من تماس گرفتند و از تصمیم هیأت حسینی و پیوستن به هیأتِ ابوالفضلی و حرکتِ جمعی خبردادند ولی گویا به دلیل اختلاف های پیش آمده حرکت شان با تأخیر انجام شدخوشبختانه به وعده وفاشد و آمدند هردو هیأت در یک دسته ی مرتب و منظم راهی امام زاده شدیم در سر راه ابتدا به محل جدیدِ تعزیه خوانی رفتیم بنده برای زدودنِ شک و تردیدهاپیشاپیش هردو هیأت حرکت کردم سپس مردم با خاطری آسوده هرکس به کنار قبری از رفتگانش رفت و  به خواندنِ فاتحه مشغول شد در پایان به امام زاده رفتیم و بسوی امام زاده رفتیم و ختم مراسم اعلام شد تصور می کنم این تصمیم بجا و مناسب از سوی جنابان حجج اسلام حاج شیخ رضا ذاکری و شیخ محمد گرفته شد که جای تقدیر و تشکر دارد.

روز عاشورا 13 آبان

امروز عاشوراست یا عید قربان است / کرببلا یکسر از خون گلستانست

نمی دانم در باره ی چنین روزی که استثنایی ترین روز سال است چه و ازکجا باید نوشت ولی این را می دانم که امروز غمبارترین و مصیبت بارترین روز برای جهان بشریت به خصوص شیعیان جهان می باشد در بهمن آباد مثل سایر نقاط ایران  زن و مرد و کودک،حسین حسین گویان از دو هیأت حسینی و ابوالفضلی برسر و سینه می زنند و راهی امام زاده می شونددر این مکان، استقبال از هیأت های سویز و مزینان در الویت قرار دارد بعد از استماع نوحه خوانی طرفین و بدرقه ی میهمانان، نوبت می رسد به عزاداری و تعزیه خوانی، قبل از این نوشته بودم که آرزوی یک هماهنگی و برنامه ریزی برای بعد از استقبال از برادران سویزی و مزینانی بردلمان ماند شاید همین بی برنامه بودن موجب شد دربین جوانان هیأت حسینی ایجادِاختلاف شود چون بر اساس شنیده ها؛بعضی ها معتقد بودند نباید با هیأت های مهمان یکی شویم بلکه بهتراست مداحانِ هر هیأتی مثل سنوات گذشته جداگانه و برای خودشان بخوانند بنده با این نظر مخالف بودم لذا روزعاشورا مخالفتم را به سایرین اعلام کردم ناگفته نماند چون در هیأت ابوالفضلی حرمت ها حفظ و به نظر بزرگترها احترام گذاشته می شود عزاداری ها بی حاشیه و تصمیم گیری و اجرا سهل تراست از این رو امثال بنده راحت تر نظرمان را منتقل می کنیم ولی آن چه را نمی شود از نظر دور داشت و به انصاف گفت:با وجود ناراضی بودنِ بعضی ها،حتی یک نفر به عنوان مخالف، مخالفت نکرد و همه ی عزاداران از جمله کسانی که چندان تمایلی به مکان جدید تعزیه خوانی نداشتند سکوت را ترجیح دادند و مراسمِ تعزیه خوانی با آرامش برگزار شد تنها چیزی که می شود به عنوان ضعف برنامه تلقی کرد بی برنامگی مداحی و نوحه خوانی برادران مزینانی و سویزی و بهمن آبادی است به عنوان مثال همین امسال معلوم نبود مهمانان قصد نوحه و تعزیه خوانی دارند یا می خواهند زودتر بروند بازهم می گوییم:امیدواریم هنگام یکی شدنِ هیأت ها هماهنگی بیشتری صورت پذیرد.

در رابطه با برادران سویز چون زمانِ بیشتری را به سینه زنی و نوحه خوانی می پردازیم وضع متفاوت است انشاءالله در سال آتی آن ها نیز قتِ کمتری را برای مداحی اختصاص دهند تا مجلس به اصطلاح سرد و بی روح نشود.

هرچه بود خدا رو شکر،مراسمِ تعزیه و عزاداری به خوبی و خوشی به پایان رسید این که از آن همه جمعیت کی قبول و کی مردود شد چه داند به جز ذاتِ پروردگار.

چون بنا نبود به هیأت برویم شام در خانه نوش جان شد ولی من و هادی طاقت نیاوردیم و برای استفاده بیشتر بقول خودمان به تکیه رفتیم ولی سخنرانی سخنران و حاشیه های به وجود آمده هیچ سازگای با چنین شبی نداشت لذا از رفتن پشیمان شدم و به هادی گفتم:کاش درخانه می ماندیم!!!

چهار شنبه 14 آبان

امروز آخرین روز حضورمان در بهمن آباد بود صبح که بیدار شدم برای رفتن یا نرفتن به پیاده روی مردد بودم سرانجام با وجود نداشتن کفش مناسب تا یک کیلومتر بعد از سویز را دویدم و لذت بردم در بازگشت صبحانه نوش جان کردم در حال مطالعه بودم که رفته رفته خواب به چشمانم ورود کرد بی اختیار ساعتی را به خواب رفتم،بیشتر وقت امروزم را در خانه گذراندم شب، دیر هنگام به مسجد رفتم آقاحمزه حاج عباس از من خواست برای گفتگو در داخل خودرو پارک شده اش بنشینم حرف های خوبی از کارهای در حال انجام  و انجام شده در خصوص بازگردان زمین های امام زاده های بهمن آباد برای گفتن داشت که استفاده کردم.

شب در هیأت حضور یافتیم جّوِ خوب و آرامی بود چند نفری نوحه خوانی کردند و تا جایی که ممکن بود از دوستان و آشنایان خداحافظی کردیم.

عزاداری تان قبول.

منبع: بهمن آباد خبر