شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

همشهریان محترم در صورت تمایل به ارائه نظر، می توانند از طریق ایمیل زیر اقدام فرمایند: y,bahmanabadi@gmail.com

سفر به بهمن آباد

بدون نظر

قاسم ملا

روز چهارشنبه است و قصد سفر دارم، سفر به دیار همیشه آشنا و دوست داشتنی ام وطنم،زادگاهم، باید رفت، نه این که بگویم آب یک جا بماند می گندد، نه، زیرا کویر برایم خود دریایی است که مرا به اقیانوس متصل می کند آخ که چه شیرین است خاطراتِ با توبودن،نمی دانم چرا هروقت می خواهم در باره ی زادگاهم بنویسم قلمم مرا به می برد به دوران کودکی ام.افسوس که این دوره نیز غیر قابل برگشت است چرا هرچه احساس بزرگتر شدن می کنم دستم از آن دوره کوتاهتر می شود سال هاست دستم به کودکی ام نمی رسد. امروز مسافرم و ماندن را برنمی تابم مقصدم کویر است جایی که با آدم ها و در و دیوارش الفتِ دیرینه دارم جایی که نامم با نام او گره خورده است حتی با جاده ای که مرا به آن دیار می رساند نیز، انس و دوستی دارم.سفر آغاز شد و من بی نیاز از رصد کردن تابلو های نشان دهنده ی مسافت، جاده ی تهران سبزوار را طی می کنم از همه مهمتر مقصد است که انتظار مرا می کشد بهمن آباد، جایی که درآن به دنیا آمده ام،بزرگ شده ام و حتی شخصیت و خلق و خویم در آن جا شکل گرفته است،من و مردمان آن دیار نسبت به هم درک متقابل داریم هرگز به هم احساس بیگانگی نکرده و نمی کنیم حتی با ریزگردهای بهمن آباد نیز غریبه نیستم.

خودرو عمومی، جاده ی تهران سبزوار را درمی نوردید صبح ۵ شنبه نشانه های رسیدن به مقصد خودنمایی می کند؛ ساعت ۶ بامداد اتوتوبوس توقف کرد راننده روستای کاهک را به مسافرانش یاد آور می شود نمی دانم چه شد که این بار تصمیم گرفتم، از جاده ی اسفالت شده ی کاهک خودم را به زادگاهم برسانم.در هوای پاک و صبحگاهی کویر بر روی جاده ی سیاه و اسفالت شده آرام آرام گام برمیدارم اینجا نیز ورزش پیاده روی برایم لذتبخش است،در قبرستان کاهک توقف کوتاهی کردم، فاتحه ای برای درگذشتگان خواندم و با خونسردی مسیر رفتن به بهمن آباد را در پیش گرفتم درحال رفتن دوقلاده سگ را دیدم که له له کنان از طرف سویز به طرف من می آمدند، زبان بسته ها بدون هیچ گونه ایجاد زحمت و مزاحمتی از کنارم عبور کردند و رفتند.

از روستای سویز عبور کردم صحرا ی همیشه آشنای بهمن آباد گویی با لبخند مرا می خواند از دور همولایتی هایم را دیدم که به کار کشاورزی و چرای گوسفندانشان مشغول بودند حاج عباس و رجبعلی اولین کسانی بودند که در صحرا زیارتشان کردم بعد از گفت و گوی چند دقیقه ای راهی خانه ی پدری شدم.

به محض ورود به روستا، خاطرات دوران کودکی ام یکی یکی از جلوی چشمانم عبور می کردند در سر راه، نگاهی به قلعه ی ملاهاشم انداختم ، جایی که سال های سال مردمانش با خاطری آسوده در کنار هم گل می گفتند و گل می شنیدند اکنون یا برروی زمین اند سالخورده اند و یا در زیر خروارها خاک به خواب ابدی فرو رفته اند قلعه ی رها شده یا دستخوش سیل شده و یا خشت خشت آن را در ساختن قبور مردگان به مصرف رساندند ولی از سقف های فرو ریخته و خرابی های امروزش می توان آبادانی دیروز را فهمید..دلم می خواست برای چندمین بار از کوچه پس کوچه های قلعه دیدن کنم تاشاید تک صدایی از آن همه صدا را بگوش جان بشنوم و.لی افسوس.از اینجا نیز گذشتم و راه خانه ی پدری را درپیش گرفتم روستا درسکوت محض است ولی صداهایی از خانه ی همسایه ی ما بگوش می رسید امروز چهل روز است علی اکبر فدایی به رحمت خدا رفته است من نیز به حکم ادب و رعایتِ آدابِ همسایه داری این همه راه را آمده ام تا در مراسم شرکت داشته باشم،درب خانه ی پدری باز است ولی با این حال، کوبه را به صدا در آوردم خواهرم خوشحال از دیدنم مرا در آغوش کشید و بوسه بارانم کرد سفره ی صبحانه آماده بود برای خوردن، جای شما خالی،لبنیات تازه مخصوصا” سرشیر بد جور وسوسه انگیزی می کرد از همه ی آن ها نوش جان کردم سپس کمتراز یک ساعت بخواب رفتم صدای قرائت قرآن از هیئت بگوش می رسید آماده و آراسته ی رفتن شدم جلو ی درب هیوت فرزندان مرحوم علی اکبر و برادرش رمضان برای خوش آمدگویی ایستاده بودند تسلیت گفتم و آن ها را بوسیدم وارد هیئت که شدم چون نخواستم با همه روبوسی کرده باشم به دست دادن اکتفاکردم ولی بعدا”دریافتم این روش مناسب نیست و باید دیده بوسی می کردیم.حاج شیخ علی مشغول قرائت بود من رفتم تا چیزی بخوانم ولی حاج حبیب ذاکری خودش را به میکروفن و بلندگو رساند و شروع به خواندن کرد حاج شیخ رضا ذاکری هم تشریف آوردند با ایشان هم کلی صحبت کردیم حجت الاسلام شروع به قرائت قرآن کردند و منبه آشپزخانه رفتم کمک محدودی کردم و شیخ علی آقا در درب قلعه هم صحبت شدم پیشنهادم مبنی بر رفتن به خانه مقبول افتاد ساعتی را در خانه ی پدری مشغول مباحثه ی دینی شدیم.

ناهار را در هیئت خوردم ، ساعت ۱۷ گذشته بود که همراه با جمعیت کوچک و با شعار صل علی محمد صلوات برمحمد راهی سر خاک شدیم تا مراسم چهلمین روز مرحوم علی اکبر را برگزار کرده باشیم،طبق آداب و رسوم محلی،ابتدا خانم ها برگرد قبر مرحوم حلقه زدند تا طبق سنت،آن ها گریه کنند و مردها نظاره گر باشند،حجت الاسلام حاج شیخ رضا ذاکری آغاز سخن کردند و در قالب حکایاتی که بیشتر عملکرد دنیایمان را به آخرت پیوند می داد سخنرانی کردند از حاضرین با میوه پذیرایی شد و طبق معمول متفرق شدیم تا برای بازماندگانمان فاتحه بخوانیم،من هم فرصت را غنیمت شمردم و برمزار پدر و مادر خدا بیامرزم زانوی ادب زدم ،برایشان فاتحه و قرآن خواندم و علاوه براین کلی با آن دو بزرگوار درد دل کردم.

هوای غیر قابل پیش بینی کویر همه ی ما را غافلگیر کرد طوفان شدیدی درگرفت هیچکس از گردوخاکی که باد با خودش می آورد در امان نبود تا به خانه رسیدم خاک برسرشدم.!!!

شب نشینی حاج عمو را به عنوان وظیفه ی همیشگی در برنامه ام دارم بیش از یک ساعت دورهم بودیم و گفت و گو کردیم.

تا اینجا وظیفه ی اصلی را انجام داده بودم ولی سرکشی از خانه های خالی و مرور خاطراتِ دوران کودکی ام بماند برای بعد.


خاطره های فراموش نشدنی بهمن آباد

بدون نظر

چهارشنبه آخر شب هفته گذشته عازم دیار بهمن آباد شدم تا تجدید دیداری با خانواده داشته باشم. بعد از ظهر روز پنج شنبه طبق سنت کهن، راهی مزار (جهت زیارت اهل قبور و امام زادگان) شدم. آخر وقت بود که با موتور می رفتم. در مسیر، جز یک زوج جوان در نزدیکی روستا، با کسی برخورد نکردم، به طوری که همه برگشته بودند. گاز موتور را گرفتم و رفتم به سمت مزار. با نزدیک شدن به نورستان، از موتور پیاده شده و پس از فاتحه برای اجداد پدری و مادری، اما به سرعت، موتور را روشن کرده و به سمت امامزاده حرکت کردم.

GHABRESTAN

خورشید داشت غروب می کرد. افق بسیار زیبایی به هم زده بود. نوری زرد رنگ تیره که از میان ابرها و نزدیک به کوه، چشم را در خود خیره می ساخت.


ghorob

از درِ ورودی حیاط امامزاده وارد شدم که دیدم خادم امامزاده ( همسر مرحوم حسن ملا محمد علی و دخترش)، در حال بستن در هستند که با مشاهده این حقیر، از بستن آن اجتناب و بنده خدا اجازه داد ضریح را زیارت کنم.

بدون فوت وقت، اعمال مربوطه را انجام داده و از در خارج شدم. از آنجا که سقف بیرونی گنبدی امامزاده سید اسماعیل ایزوگام شده بود، چند تا عکس گرفتم و چون منتظر بودند تا در اصلی را نیز ببندند، منم سریع خارج شدم و در نتیجه، دربسته شد.

با این حال، از تعداد عکس های گرفته شده ارضا نشدم و از این رو، بی ادبی کردم و از در بالا رفته و وارد صحن بیرونی امامزاده شدم و در نتیجه، چند تا عکس دیگر گرفتم و آمدم بیرون.


IMG_9170

IMG_9181



سپس، سوار بر موتور شده به سمت بهمن آباد راه افتادم. در مسیر، خرابه ها را می نگریستم. محلی که گذشته از وجود یک تاریخ زندگی برای ساکنان آن، برای ما بهمن آبادی های جدید نیز پُر از خاطره است؛ خاطره هایی عمیق در دوران کودکی و نوجوانی.

اما خرابه هایی که در آن، روزگاری مردمانی از جنس کویر اینجا زیسته اند. مردمانی خستگی ناپذیر و پرتلاش. این را از دیوارهای باقی مانده  از دیارشان می توان فهمید. دیوارهایی از جنس گِل بسیار فشرده که هنوز پس از گذشت قرن ها سال باقی مانده و پابرجا، تا سندی باشند بر درستکاری و سخت کوشی و بی آلایشی مردمان این مرز و بوم.

جنس دیوارها و ستون های خرابه ها آنگونه که می نمایند، از یک رنگ اند و یک استحکام و این حکایت از یکسانی مردمان این دیار داشته است، شباهت تام  زندگانی فقیر و غنی.

IMG_9174

IMG_9185



اما آثار باقی مانده از مسجد و هیات را بنگر که چگونه ماندگار تر و مستحکم تر مانده است. این نیز سندی پر افتخار برای مردمان سرزمینی ست که، عاشقانه، ستون های این بناها را با گِل هایی سخت و با مرارت های فراوان، روی هم برافراشته اند، تا عشق و ایمان والای خود را به یکتا معبود عالم و سید الشهدا ابراز دارند.

IMG_9177
IMG_9171

تاریخ بهمن آباد را تا جایی که ما بخشی از آن را ساخته ایم، ورق می زنم و نظر می افکنیم بر آن. گذشته ای نه چندان دورِ کودکی و نوجوانی؛تاریخی که برای هر جوان، میانسال و کهنسال امروز آشناست.

همانجایی که محل زندگی گذشتگان بوده و امروز محل بازی و بازدید  ماها. بازی هایی دسته جمعی. عزاداری های کودکانه به سبک روز عاشورا ((ساختن نخل با نی، چلک(قوطی) های طبل مانند، علم های پوشیده با پارچه های رنگی و غیره))، تفنگ بازی، کلوخ پرانی، درس خواندن در ماه های خرداد و …

 


IMG_9180

از خرابه ها می گذرم با خاطره های فراوانش و به سمت قلعه (ما بهمن آبادی ها به جای روستا، این اصطلاح را به کار می بریم) رهسپار. کوچه های قلعه، هر قدمش، تاریخِ ثبت شدة ماست. از تیرهای برقش گرفته تا درِ قلعة آکنده از جمعیت. کوچک که بودیم – فکر کنم حدود سال های ابتدایی دهه 60- تیرهای چوبی برق را در محلی که اکنون منزل آقای حاج مراد (جنب منزل  آقای حاج غلامرضا کربلایی علی)، روی هم چیده بودند.

در همان روزها، ابتدا  حفره های مخصوص تیرها را ایجاد و تیرها را همراه با سنگ های 20 سانتی متری داخل چاه مستقر می کردند. سال ها همین تیرهای برق روشنایی می دادند تا شب ها که خانه اقوام می رفتیم یا همراه دسته های عزاداری به هیات قلعه مجاور راه می افتادیم، جلوی پایمان را ببینیم.

 در تمام سال های دبیرستان، شب های خرداد زیر تیر برق ها  داخل  فرغون و زیر پتو، تا نزدیکی های صبح درس می خواندیم تا مبادا از غافله “پرفسوری” عقب بمانیم!  شب هایی بسیار زیبا و فراموش نشدنی. چه رقابت جانانه ای بود بین ما.

همین کوچه ها آن روزها، مملو از بچه هایی بود که یا هفت سنگ بازی می کردند یا بازی های مختلف دیگر همچون تیشلر بازی( تیله بازی)، گُل بازی، قلعه بازی، دِرَد دِرَد و غیره.

البته در محله 40 متری و قلعه مجاور، خاطره های مختص خودشان را داشته که بنده تنها از منظر خودم و آنچه در تاریخ زندگی ما ثبت شده، مورد اشاره قرار دادم و امیدوارم هموطنانی پیدا شوند و خاطرات دوره های گذشته را بنویسند.



نویسنده: یوسف بهمن آبادی


سفرنامه ای از بهمن آباد تا شهر شهادت

2 نظر

نویسنده: قاسم بهمن آبادی

سفر و حضر دو واژه ی متضاد هم اند حضر، به معنای ایستایی در محل زندگی است و سفر راهی است که مسافر می پیماید. او برای دیدن مردم، اشیاء، و جهان هستی و زندگی گذشتگان، مطالعه ی افکار و عقاید ملت های گذشته، بازدید از آثار باستانی اقوام پیشین و… خانه و کاشانه اش را ترک می کند. او شک ندارد که مشاهده ی چنین آثاری بیش از مطالعه ی کتب تاریخ در وی تأثیر دارد. اینک من مسافر مقصدی هستم که می تواندخاطراتم را در خاطرم زنده کند تا از این طریق، لحظه ای کودکی کرده باشم شاید به همین دلیل فردای روزی که وارد بهمن آباد شدم از پله ها بالا رفتم تا یک بار دیگر همسایه های بام به بام مان را ببینم؛ کربلایی حسن، حاج محمد علی، عیسی را و کمی آن طرف تر به پشت بام مرحوم ملا رمضان سرک بکشم تا باز هم خواندن سوره ی یاسین قرآن را به گوش جان بشنوم بر بالای گنبد گلی قدیمی که قدمت صد ساله دارد ایستادم تا همه را ببینم اما افسوس که از آن همه همسایه هیچ صدایی بر نیامد، همسایه ها ی کوچه و دیوار به دیوار با من همکلام نشدند زیرا سال هاست از روی زمین در دل زمین آرمیده اند کوچه و درب قلعه،سوت و کور و خاموش است حتی در تاریکی شب، لامپ های برق نیز کمکی به روشنایی اش نمی کند.

بی قراری عجیبی بر دلم سایه افکنده بود غرق تماشای اتاق ها شده بودم دنیایی ازخاطرات کودکی بر سرم آوار شده بود وقتی به سراغ کتابخانه ی اولین استادم می روم تو گویی حضرت پدر در حلقه ی کتاب هایش قرار دارد و برای مادرم که بهترین مربی ام بود نقل تفسیر و حکایت می فرمایند. ولی این ها خیالی بیش نیست زیرا با ظهور واقعیت همه ی دلخوشی های خیالی ام به هم می ریزند و درمی یابم مرحوم پدر و مادرم سال هاست در خانه ی ابدی قرار گرفته اند.

امروز 5 شنبه سی ام شهریور ماه سفرم را به دیار دیرین و کهن بهمن آباد آغاز کرده ام. مسافر دهاتی به دهات دور افتاده اش می رود تا خود گم کرده اش را در خانه های گلی بیابد و دگربار پای صحبت مردمان خوش قلب آن دیار بنشیند شاید به نظرتان غلو آمیز باشد ولی همیشه بر این باور بوده و خواهم بود که مردم سرزمین کهن روستای من، زحمت کش ، صبور و مهربانند. گفتگو هایم با مردم روستا چندان دل انگیزنیست زیرا برای نخستین بار بود که شاهد درد دلهایی از این جنس بودم زن و مرد روستا می گفتند: زمین های زیر کشت فلفل را چون جانمان نگهداری کردیم ؛شخم زدن و مسطح کردن زمین و آبیاری در شب و روز به خوبی انجام شد ولی پس از 6 ماه ناگهان و به عللی نامعلوم همه ی کشت ها دچار زردی شدند و خشکیدند آب قنات هم سخاوت گذشته را ندارد و به غم و دردشان افزوده است علاوه بر این ها،گله مندی از نامرغوب بودن پخت نان یکی دیگر از دغدغه های آنان بود مردمی که تا چندی پیش بی نیاز از نان به اصطلاح شهری بودند و عطر دل انگیز نان پنجه کش و فطیرشان فضا را پر می کرد اکنون مجبور به خوردن نانی شده اند که باب میلشان نیست!

5 شنبه 30 شهریور ماه

طبق تصمیم قبلی، عزم رفتن دارم ساعت 10 بامداد کوله بار خالی ام را به دوش می کشم تا از طریق جاده ی کیاسر، مازندران را به مقصد بهمن آباد ترک کنم آرام و خونسرد جاده را در می نوردیم قبل از ساعت 23 تابلوی بزرگِ کویر مزینان به خصوص تصویر دل انگیز زنده یاد دکتر علی شریعتی توجهمان را جلب می کند در مسیر، مزینانی ها را می بینم که با دادن نام و نشان تقریبا” با هم آشنا می شویم سراغ دوستان را می گیرم هیچ کدامشان در مزینان حضور ندارند.

ورود به بهمن آباد

وارد بهمن آباد که می شوی گویی با نسل های صدها سال گذشته، همراه می شوی، در و دیوارش با تو سخن می گویند از سال ها غربت و تنهایی و از بزرگانی که سال ها با بزرگواری زیستند و با بزرگی رفتند. ساعت 23 به خانه ی پدر ی وارد می شوم چشم هایی انتظار آمدنم را می کشند کوبه ی در را که می کوبم خواهرم تا تبسم همیشگی از ما استقبال می کند پس از تعارفات معمول می خواهم خانه ها را سرک بکشم ولی این مهم را به فردا موکول می کنم عمه فاطمه ام که مادر شهید است فعلا”دوره پیری را در خانه ی خواهرم می گذراند. خدا را شکر مسیر 10 ساعته را به خوبی پیموده ایم حاضرین خستگی راه را در چشمانمان می بینند دفتر خاطراتم را آماده می کنم تا رویداد امروز را بنویسم. امروز جمعه 31 شهریور است صبح زود بیدار شدم ولی سکوت خانه باعث شد دوباره به رختخواب برگردم ساعت 9 از رختخواب جدا می شوم صبحانه از کره و سرشیر محلی خبری نیست ناچار تن به خوردن سیرابی می دهیم ولی ناهار اشکنه ی محلی که خوردنش برای هر تازه واردی حکم بهترین غذا را دارد نوش جان کردیم.

زیارت اهل قبور

بعد از صرف ناهار آماده ی رفتن به مزار می شویم زیارت اهل قبور از برنامه های اصلی سفرمان است، وقتی به نورستان یا همان گورستان وارد شدیم گویی تمام خاکیان و مردگان از ما استقبال می کنند به رسم ادب به همه ی آن ها سلام می کنم و تابلوی زیارت اهل قبور را بلند بلند می خوانم. این جا گورستان است آرام گام برمی دارم تا خدای نکرده موجب آزار خفتگان نشده باشم! به آرامگاه مرحوم پدر و مادرم نزدیک می شویم نمی توانم احساسم را منتقل کنم بغض گلویم را می فشارد آیه هایی از قرآن را تلاوت می کنم یک دست روی سنگ قبر پدر و دست دیگر را بر روی قبر مادر قرار می دهم تا علاوه بر گذاشتن احترام به هر دو بزرگوار یک بار دیگر دست هایشان را بفشرم و دست هایم را بگیرند می خواهم لحظه ای تنها باشم ولی همراهان قبول نمی کنند. جایتان خالی مفصل دعا کردم و حاضرین با گفتنِ آمین همراهی ام کردند. آرامگاهِ برادرم، پدر خانم، دایی ها،دوستان و آشنایان را زیارت کردیم و برایشان قرآن خواندیم؛ ازبزرگان دیگری چون مرحوم حاج ملاعلی و مرحوم ملا رمضان دو برادری که سال ها مردم را موعظه کرده اند به نیکی یاد شد و برایشان فاتحه خواندیم کمی آن طرف تر بر مزار ذاکری ها که پدر و فرزند می باشند و عمری را در میان مردم منبر رفته اند و خدمت کرده اندحاضرمی شویم و برایشان در خواست مغفرت می کنیم. بر سر مزار خیلی ها حاضر شدیم که نام بردن همه ی آن ها مقدور نیست

بی مهری به آثار باستانی!!!

کسی که می خواهد به مزار امام زادگان و زیارت اهل قبور برود چاره ای ندارد جز این که از میان آثار باستانی عبور کند این مکان قداست خاصی دارد ولی متأسفانه در حفظ و نگهداری این گنجینه ارزشمند که میراث نیاکان ما به حساب می‌آید کم لطفی شده و می شود. امروز فرصت مناسبی بود تا مثل همیشه گوشه و کنار این آثار با عظمت و دیوار های بلندِ چند صد ساله را به تماشا بنشینم آثاری که سا ل هاست در برابر هجمه های طبیعت، مقاوم و استوار ایستاده اند تا پیغامِ مردمانِ صبور و سخت کوش این دیار را به ما منتقل می کنند. هنوز نمی دانم چرا اینجا را خرابه اش می نامند و آن جا را آباد.! وقتی برای همراهانم مکان هایی چون بازار معروف، کاروانسرا، بارانداز ها و جاده ی ابریشم را نشان می دهم شگفت زده می شوند. در ادامه، گله مند از کسانی می شوم که برای ریشه دار کردن چند نهال، ریشه ی دیوارهای مستحکم چنین آثاری را فرو ریخته اند. دیدن و تفکر در خصوص چنین آثاری رو به پایان است از زندگان خفته در دل خاک خداحافظی می کنیم و از آن ها می خواهیم برای ما مردگان به ظاهر زنده دعا کنند.در بین راه به خانه ی مادر دوستم می رویم مادر آقای اشرفی پور ازقبل بساط پذیرایی را آماده کرده است حدود 45 دقیقه می نشینیم تا خاطرات گذشته را مرور کرده باشیم. به خانه ی حاج عمو رفتیم تا مثل همیشه عرض ادب کرده باشیم بیش از یک ساعت همنشینی می کنیم حاج عمو و حاجیه خانم چندان حال مساعدی ندارند کلی از گذشته گفتیم و خندیدیم. غروب به خانه برگشتیم،بنا به اصرار من غذای محلی را آماده می کنند پیشنهاد می کنم به شب نشینی یکی از همسایه ها برویم قرعه به نام آقا علی اکبر فدایی می افتد ابتدا به آن ها خبر دادیم و سپس وارد خانه ی میزبان شدیم دو ساعت دور هم نشستیم و کلی صحبت کردیم.

خدا حافظ بهمن آباد

بودن در بهمن آباد رو به پایان است بعد از ظهر دوشنبه دوم مهرماه از بهمن آباد راهی مشهد شدیم ساعت 22 گلدسته های حضرت قابل مشاهده بود بدون توقف یک راست به خانه آمدیم. شب را با وجود سر و صدای بچه ی همسایه با خیال راحت و آرام خوابیدیم صبح شد و مثل همیشه برای تهیه ی حلیم به خیابان رفتم در طی اقامتمان در مشهد حلیم خور شده بودیم بعد از صرف صبحانه مسیر تا حرم را پیاده طی کردیم نماز و دعا و دیدن کتابخانه از کارهای امروزم بود چون روال کار روزانه ی یک نواختی داشتم ذکر جزئیات آن بی فایده است.

تولد امام رضا(ع)

روز هفتم مهرماه همه ی صحن های آقا امام رضا(ع) مملو از جمعیتی است که برای عرض تبریک تولد آن حضرت خود را به این مکان ملکوتی رسانده اند،ما نیز قطره ای از این اقیانوس در کنار سقا خانه و مقابل ایوان طلا به یاد دوستان و آشنایان زمزمه هایی می کنیم ان شاءالله اجابت خواهد شد. روز یک شنبه نهم مهر ماه برای خرید سوغات سفر تبادل نظر می کنیم این بدان معناست که فردا راهی شمال خواهیم شد. روز دوشنبه از حضرت امام رضا(ع) و همسایه ها به امید قبولی همه ی دعاهایی که از دل بر آمده بودخدا حافظی کردیم و خواهش کردیم دگر بار ما را لایق دعوت بدانند و بخوانند. ولی چه داند به جز ذات پروردگار / که فردا چه بازی کند روزگار. امیدوارم به همین زودی شما نیز زائر حضرت امام رضا(ع) باشید.

منبع:    http://salambahmanabad.persianblog.ir/