شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

همشهریان محترم در صورت تمایل به ارائه نظر، می توانند از طریق ایمیل زیر اقدام فرمایند: y,bahmanabadi@gmail.com

گزارش روزنامه شرق از بهمن آباد

بدون نظر

آقای مجید خاکپور خبرنگار روزنامه شرق به روستای بهمن آباد آمده و در گزارشی اجتماعی با قلم شیوای خود، به بی آبی و خالی شدن از جمعیت در این روستا به عنوان نمادی از روستاهای خراسان می پردازد. در ادامه، مشروح این گزارش را می خوانید:

اصغر از آبادی خودش دور شده است، حدود یک‌فرسخ، یا کمترک. یکه‌وتنها لب جویی کم‌عرض و پرآب از قنات‌هایی دوردست که از رشته‌‌کوه‌های بی‌نام دشت‌های خراسان- حوالی سبزوار- سرچشمه می‌گیرد، چنبک‌زده است. موتورش آن‌ورتر، کنار راه خاکی، روی جک یک‌شانه شده و خورجینی خالی و سبک، روی تَرکش مثل جسمی بی‌جان و لَخت، آویزان افتاده است.
اصغر هیچ کاری نمی‌کند، کاری ندارد که بکند، جز نگاه‌کردن به آبی که بی‌تفاوت به او و همه‌چیز، راه خودش را گرفته و پرشتاب می‌رود، انگار از چیزی می‌گریزد، آب هراسان و رم‌کرده می‌دود.

http://www.sharghdaily.ir/Modules/News/NewsCrop.aspx?Src=Main&News_Id=51294
عاقل مردی است با پوستی که در غبار بیابان و آفتاب، تفت خورده است و مثل چرمی خشک بر استخوان‌هایش کشیده شده است. چشمانش، چشمان تمام مردم کویر است؛ فرورفته در کاسه سر. و نگاه می‌کند، «هی، کیف‌داره، هی» آب را می‌گوید. با دیدن آب خوش است «چی از این بهتر، آب که باشه، آبادی هست، کِشت هست، مال هست، زندگی هست، شادی هست، خلاصه همه خوش و خرمن.»
در همین ولایت؛ بهمن‌آباد، روی خشت افتاده است. در نوجوانی با برادر بزرگش به تهران رفته، ٣٠سالی درآنجا کارگری کرده و دست‌آخر برگشته است به ولایت خودش، روی خاک خودش؛ تاب نیاورده در غربت ماندن را و اینکه در ولایتی دیگر جانش در برود: «هیچ‌جا مثل اینجا نیست، شهری‌ها نصف عمرشون تو ترافیک‌اند، اینجا زمین هست، هوای خوب هست، مال هست، کشاورزی هست.»
وقتی بازگشت، آبادی آباد بود: «هر ولایتی برای خودش قناتی داره، دهِ ما هم داشت، قناتش هم خوب بود، پر آب بود.»
اما او حالا آمده است روستای همسایه، فقط برای دیدن آب؛ این بزرگ‌ترین خوشی و دلگرمی مردمان کویر بر روی زمین است: «روستای ما هم یک‌روزی همین‌قدر آب داشت، اما ١٠سال پیش سیل اومد و راه قنات‌رو کور کرد، قنات بهمن‌آباد خشکید، در روستاهای کویر هم اگر قنات بِخُشکه، دیگه نمی‌شه زندگی کرد. وقتی آب نبود کشاورزی هم نیست، کشاورزی هم که نباشه، یونجه‌ای برای زمستون گاو و گوسفند نمی‌مونه و مال هم نمی‌شه نگه داشت و باید گذاشت و رفت.»
در روستا کار یعنی کشاورزی و دامداری، روزی کشاورز جماعت به آب بسته است، مظهر قنات که کور شد، دهانه روزی اهالی هم تنگ شد، کشاورزی و دامداری از رونق افتاد و ده خشکید. جوانان گذاشتند رفتند و آبادی تا مرز مرگ رسید. اما یک نخ آب، دوباره، پس از ١٠سال، کورسوی امیدی شد برای آنان که مانده‌اند و رفتگانی که مثل اصغر میل زیستن روی خاک ولایت خود را دارند: «١٠سال هر کار کردیم راه آب باز نشد، تا اینکه پارسال، یک‌جوانک کاربلد اومد و زحمت کشید و دهانه قنات باز شد؛ هرچند نه مثل قبل، ولی آب باریکی میاد و حالا میشه مقداری محصول کاشت و برداشت و موند و زندگی کرد.»
او همان‌طور که حرف می‌زند، هرازگاهی، دستی به تن لرزان آب می‌رساند، به امانت مشتی بر‌می‌دارد و دوباره؛ وقتی لطافتش را با کف‌دست و لای انگشتان که آب از آنجا بیرون می‌خزد چشید و خنکایش را با پوستش مکید، آنچه مانده است را به جوی پس می‌دهد. چندلحظه بعد دوباره همین کار را می‌کند؛ نگاهی دیگر و مشتی دیگر، ناخودآگاه، انگار می‌خواهد از بودن آب مطمئن شود، می‌خواهد خیالش جمع شود که بیدار است و این رویا نیست.
کوچانده شدند
روستا خلوت و بی‌سروصداست؛ اگر صدای جیرکشیدن چندپرنده و بع‌بع‌کردن گوسفندی در آغل به گوش نرسد، آدم خیال می‌کند که پا به سرزمین مردگان گذاشته است. جز چندخانه نوساز کپی‌شده از خانه‌های بی‌هویت شهری که وصله‌های ناجوری در میان خانه‌های بهمن‌آباد هستند، خانه‌های روستا انگار در یک‌قرن پیش مانده‌اند؛ با سقف‌‌های گنبدی و دیوارهای گل‌اندود. کوچه‌ها باریک‌اند و خاکی، طوری که نشان می‌دهد برای عبور ماشین طراحی نشده‌اند و گرمای آفتاب کم‌جان پاییز که به کوچه‌ها راه کشیده است، جان می‌دهد برای آفتاب‌نشینی؛ همان کاری که تجربه هرروز ماندگان در روستاست. دونفری یا بیشتر در کنجی یا جلو در خانه‌ای، نشیمن به زمین زده‌اند.  در اولین گذر، چندپیرزن که با چادرهای رنگی به دیوار تکیه زده‌اند، با دیدن ما برمی‌خیزند و با لبخند آشنایی قدیمی می‌آیند جلو، سلام و علیکی. یکی‌شان دقیق می‌شود در چهره ما «بچه کی هستی؟ هرچی نگاه می‌کنم یادم نمیاد، ببخشید ها» ما را با بچه‌های اهالی روستا که کوچ کرده‌اند، اشتباه گرفته است و به‌جانیاوردن را از ضعف حافظه‌اش می‌داند و شرمگین عذرخواهی می‌کند و خداحافظی… .
آفتاب‌نشین‌ها کم‌حرف‌اند، چانه‌هاشان کم می‌جنبد، حرف‌ و مخاطب، هردو کهنه‌اند. هرروز پاییز- اگر بارش نباشد که در کویر به‌ندرت اتفاق می‌افتد- از صبح می‌آیند و با همان هم‌پالکی دیروز و دیروزها می‌نشینند و گاهی یکی حرفی می‌پراند و دیگری جوابش را، بی‌آنکه نگاهش کند می‌دهد یا نمی‌دهد. مانند حسن و دوستش که هم‌ریش‌اند و نشیمن را گذاشته‌اند روی کُنده خشک و قطور درختی که افقی افتاده است رو‌به‌روی مسجد.  هردو روزی کشاورز بوده‌اند و الان هم کمی هستند- به قدر آب و زمین- که بیکار نباشند. بی‌آبی بچه‌هاشان کوچانده است «بمونند به چه کار؟ وقتی نه آبی هست و نه کشاورزی و نه شغل و درآمدی. رفتند به مشهد، تهران، گرگان که کارگری کنند و نونی بگذارند سرسفره زن و بچه‌شان.» کسانی که مانده‌اند- چندپیرمرد و پیرزن و چندتایی هم جوان که پابند پدر یا مادرشان شده‌اند و در زمین‌های نیمه‌خشک و خسیس، لِک‌و‌لِکی می‌کنند، بیلی می‌زنند و محصولی برمی‌دارند- نه پای راهوار و جان کارگری داشته‌اند و نه کیسه پرپول و پهلوی چربی که بتوانند در شهر کار، کسبی راه بیندازند. مثل حسن که فکر می‌کند ٨٠ یا ٨٥سال دارد «همه رفتند، پیرمردهایی مثل ما موندن که کاری از دست‌شون برنمیاد.»
خانه‌ها هست، اما در بیشترشان بسته و خالی از سکنه است و این بی‌کسی، رنگ زندگی را از چهره روستا‌ها پرانده است. آنطور که حسن می‌گوید، روستا کم جمعیت ندارد «اگه می‌خوای جمعیت واقعی روستارو ببینی، باید روز عاشورا یا عید بیای، این‌وقت‌ها همه از شهر برمی‌گردن روستا.» وسط صحبت‌مان زنی می‌آید، ٥٠ساله یا بیشتر، اسمش عصمت است، از ماندگان یا نرفتگان «شویم مرده، بچه‌ها هم که دیدن اینجا نمی‌شه زندگی کرد، گذاشتن رفتن شهر، من تنها و بی‌کس موندم برای خودم.»
حسن می‌آید توی حرفش «زندگانی نداریم که، فقط زنده‌ایم، مجبوریم به خشک‌و‌تر بسازیم.»
پیرزن روی پا چنبک می‌زند و کف‌دست را ستون چانه می‌کند «١٢ماه سال هم که نمی‌شه خونه بچه‌ها موند، خودشون هزارگرفتاری دارن، ما هم که روی همین خاک به دنیا اومدیم و روی همین خاک هم می‌میریم، فقط خداکنه تا وقتی روی پای خودمون وایستادیم، بمیریم.»
حسن ریش‌هایش را تازه زده‌ است، اما شلخته، چندجا روی صورتش کپه‌کپه ریش‌های سفید و زبر مانده است، نمی‌دانم از لرزش دست بوده، یا تنهایی. صحبت به آب می‌رسد: «اونقدری هست که جان به‌در بریم.»
همان یک‌نخ آب هم امیدواری را بیشتر کرده، امیدواری به کشت و کار، به بیشترشدن آب و بازگشت بچه‌هاشان به آبادی.
در حاشیه بهمن‌آباد، کوتی از کاهگل و سنگ، به شکل چنددیوار هست که فریاد می‌زند روزی در اینجا آب و آبادی بوده است، روستای همسایه سال‌هاست که مرده است. از بهمن‌آباد می‌زنیم بیرون.
جوی پرآب، رگ حیات کویر است، بخشکد، جان از تن آبادی‌های پراکنده کویر که خانه‌هایش مثل گله‌های بی‌ساربان، دورهم جمع‌شده‌اند، به‌در می‌رود. آب در جوی قنات شاه‌عباسی- جویی که اصغر دلبسته آن است- می‌دود، اما راه به جایی نمی‌برد، در مسیر، هرتکه‌زمین، هردرخت، هربوته، هرجاندار، مشتی از آن برمی‌دارد؛ به سهم‌خواهی. در کویر زمین و زمان از آب طلبکارند و بیشتر از همه خاک سهم از آب می‌کشد. آب در جوی می‌دود، اما راه گریز از بیابان، پناه‌بردن به آن است. آبی که مانده‌ است در «بی‌آبان»های بی‌نام، سراب می‌شود.

منبع: روزنامه شرق


هرکی میاد علی آباد یالا که رفتیم

بدون نظر

قاسم ملا

امروز نیز گذر زمان، مرا بُرد به دنیای کودکی ام دنیایی که کودک،به فردای نیامده نمی اندیشد،بر گذشته حسرت نمی خورد و با خوش قلبی و پاکدلی از حال،لذت وافر می بَرَد او در دنیایی زندگی می کند که حتی نمی تواند قدر داشته هایش را بداند کودک، نمی داند دست های نوازشگر امروز آرام آرام و یکی پس از دیگری می روند و او ناگزیر باید تن به تنهایی بدهد همه ی افراد بشر،این دوره ی طلایی را همراه با تلخ و شیرنی هایش درک کرده اند ولی شهدِ باهم بودن و تکیه دادن بر پدر و مادر و بزرگترها درکِ تلخی های کودکی را  ناچیز می کند از این رو پس از  هر تلخی دوباره با سرخوشی و خرمی به بازی کودکانه اش باز می گردد و راه را بر هر غم و غصه ای سد می کند همان چیزی که وقتی بزرگتر می شوند با حسرت، آرزوی کودک شدن را دارند ولی …

خاطره نویسی و سفرکردن به دوران کودکی ام را دوست دارم با این نگاه ریزترین برخوردهایی که در دوران کودکی و نوجوانی شاهدش بوده ام  را به یاد دارم،در برگ های دفتر خاطراتم رّدِ پای کسانی را می یابم که سال هاست تن به سفر بی بازگشت داده انددر نگارنامه(آلبوم) ذهنم تصویرهای فراوانی می توان یافت مانند که تن به سفری بی بازگشت داده اندمانندِ مرحوم غلام ذاکری، نام آشنایی که نگاهش مهربان بود و طنزهای شیرینش خنده را مهمان لب هایمان می کرد در بسیاری از عروسی ها دست افشانی منحصر به فردی داشت که تاکنون هیچکس قادر به ادامه ی راهش نبوده ولی هدف ما از این نوشته یادمانِ یک سفر زیارتی در دوره کودکی به علی آباد است پس بسم الله بگویید و با من همسفرشوید و یا به قول مرحوم دایی غلام ؛

هرکی میاد علی آباد یالا که رفتیم.

اگر با من همراه شوید می خواهم شما را به یک یک مکانِ زیارتی ببرم که در نزدیکی روستای نهالدان قرار دارد خاطراتِ امروز من برمی گردد به سفر دسته جمعیِ زن و مرد و کودکِ بهمن آبادی،تاریخ سفر را نمی دانم ولی به یاد دارم با اتوبوس کرایه ای راهی علی آباد شدیم در این سفر از سوی دایی غلام همه ی امکاناتِ رفت و آمد و خورد و خوراک در نظر گرفته شده بود لذا هیچکس به فکر آوردنِ غذا نبود،اتوبوسِ حاج اصغر مزینانی از قبل،جلو مدرسه انتظار آمدنِ مسافرانش را می کشید همه آمدند علاوه بر صندلی ها،راهرو اتوبوس هم پر شد از مسافرِ خرد و کلان،یکی از آقایان مزینانی  صدای خوشی داشت شعر زیبایی خواند که آغاز و فرجام ِخواندنش عالی بود،نمی دانم رفتن مان چند ساعت به درازا کشید ولی به یاد دارم ما را درمنطقه ی خوش آب و هوایی پیاده کردند که با گویش محلی علی آوایش می خواندند از داخل حرم امام زاده و شکل سنتی آن چیزی به یاد ندارم ولی آنچه در خاطرم به یادگار مانده فعالیت بی نظیر دایی غلام بودکه می خواست همه ی زائرین با رضایتمندی بخورند و بیاشامند و زیارت کنند ایشان که آن روز همه را به خوردنِ ناهار(آبگوشتِ تازه) مهمان کرده بودندبرای پذیرایی سر از پا نمی شناختند حتی به افراد کم سن و سالی مانند من چندین بار این جمله را تکرار کردند: بیو نُهور بخور دیی جان(بیا ناهار بخور دایی جان) ما درجواب می گفتیم:نُهور بُخوردُم(ناهار خوردم)دایی غلام، آن روز پذیرای همه بود هیچکس را بردیگری ترجیح نمی داد و به قولی همه را به یک چشم نگاه می کرد، دایی، مَردِ دوست داشتنی بود لذا همه دوستش داشتند و با او راحت بودند.داییِ ما تا ظهرِ آن روز با اطرافیان،گفت و شنودِ کمتری داشت و بیشتر به چگونگی پذیرایی می اندیشید،نا آرام و پر جنب و جوش بود اما از بعد از ظهر وقتی، از سیر شدنِ مهیمانان و ادای نذرش مطمئن شد نفس راحتی کشید و به سخن گفتن با طعمِ طنز ادامه داد به یاد ندارم کسی در این سفر،کوچکترین گله ای از ایشان داشته باشد البته دایی غلام در طول و عرض زندگی از خوبان بوده او نیک مردی کوشا و حلال خور و بی آزار بود چه وقتی که در مزرعه به کشت و ذرع می پرداخت و چه هنگامی که در مغازه ای کوچک به امرار معاش می پرداخت،از علی اَوُ(علی آباد)می گفتم منطقه ای خوش آب و هوا که امام زاده ای را در دل خود جای داده و در گذشته و حال پذیرای خیلی از هموطنان روستاهای اطراف بوده و ان شاءالله خواهد بود.

 آن روز به خوبی گذشت زائرین با همان اتوبوسی که رفته بودند،درکمال صحت و سلامت،به خانه هایشان برگشتند ولی آن چه در اذهان باقی ماند،همدلی بهمن آبادی ها و چهره ی خندان و مهربان و همچنین میهمان نوازی دایی غلام بود که در قاب خاطراتِ من جای گرفت،سفر به علی آباد به کارگردانی دایی غلام بارها انجام شده بود ولی من توفیق یک بار همراه شدن را درکارنامه ی خوددارم.

اکنون از فرصتِ بدست آمده  به خوبی استفاده می کنیم و برای شادی روح مرحوم مغفور جنت مکان،دایی غلام که به قول یکی از دوستان،دایی همه ی ما بود فاتحه می خوانیم و صلوات می فرستیم.

منبع: بهمن آباد خبر


کنگره بین‌المللی سربداران خرداد ۹۴ در سبزوار برگزار می‌شود

1 نظر

خبرگزاری تسنیم: رئیس دانشگاه حکیم سبزواری گفت: کنگره بین‌المللی سربداران خرداد ماه سال آینده با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در سبزوار برگزار می‌شود.

به گزارش خبرگزاری تسنیم از سبزوار، جواد حدادنیا ظهر امروز در نشستی خبری پیرامون برگزاری کنگره بین‌المللی سربداران اظهار داشت: سربداران یکی از نخستین تشکیل دهندگان حکومت مردمی شیعه هستند؛ در واقع به عنوان پرچمداران آئین فتوت و نماد آزادگی ایرانیان معروف هستند. نهضت سربداران نخستین دولت مستقل 12 امامی در ایران است و مهمترین ویژگی آن‌ها اعتقاد به تشیع علوی و ارادت به آل علی(ع) است.

وی بیان کرد: از ابتدای ماه جاری فراخوان مقالات این کنگره صورت گرفته ‌و تمام دانشمندان و علاقمندان می‌توانند با نگارش مقاله در این کنگره شرکت کنند.

رئیس دانشگاه حکیم سبزواری تصریح کرد: با توجه به اینکه این کنگره برای نخستین بار در منطقه برگزار می‌شود، برنامه‌های جانبی نیز برای آن در نظر گرفته شده است.

دبیر کنگره بین المللی سربداران جشنواره آئین سنتی سربداران و ادب و هنر را از جمله این جشنواره‌ها دانست و بیان کرد: قطعا به جز این جشنواره، جشنواره‌های دیگری نیز در برنامه‌ریزی‌های آتی به عنوان زیرمجموعه به این کنگره اضافه می‌شوند.

حدادنیا با برآورد هزینه 3 میلیارد تومانی این کنگره افزود: رئیس این کنگره بین المللی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی است و با هماهنگی انجام شده طی هفته آینده جلسه‌ای با حضور اعضای کنگره و وزیر ارشاد برگزار می‌شود.

وی با اشاره به اینکه این کنگره در چهار بخش علمی، فرهنگی، اقتصادی و مذهبی برگزار می‌شود خاطرنشان کرد: تاکنون تمامی هزینه‌های این کنگره برعهده این دانشگاه بوده و خواستار حمایت همه جانبه سایر بخش‌های دولتی و خصوی هستیم، همچنین تمامی دانشگاه‌های کشور می‌توانند در بخش علمی این کنگره شرکت کنند.

حدادنیا ضمن درخواست از رسانه‌ها برای همیاری در برگزاری باشکوه این کنگره بیان کرد: سایت این کنگره نیز به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی از ابتدای هفته آینده راه اندازی می‌شود.